زمین به عشق اومیچرخد...
فرشته نبود...بال هم نداشت...رویین تن نبودو پیکرپولادی نداشت...مادرش الهه ای افسانه ای نبود وپدرش نیم خدایی اسطوره ای.
اوانسان بود. انسان. وهمین جا زندگی میکرد.روی همین زمین وزیرهمین آسمان.شب ها همین ستاره ها را میدید وصبح ها همین خورشیدرا.
انسان بود...راه میرفت ونفس میکشید.میخوابید وبلند میشد.گرسنه میشدوغذا میخورد.غمگین میشد وشاد میشد.می جنگید وپیروز میشد.زخم هم بر میداشت.شکست هم میخورد.مثل من...مثل تو...مثل همه.
فرشته نبود...بال هم نداشت...انسان بود...باهمین وسوسه ها...باهمین دردها ورنج ها.
باهمین تنهایی ها وغربت ها...باهمین تردیدها وتلخی ها.
انسان بود...ساده مردی امی...نه تاجی ونه تختی...نه سربازانی تا بن دندان مسلح ونه قصروبارویی سربه فلک کشیده.
آزارش به هیچکس نرسید وج.ری نکرد وهیچ ازآنها نخواست وجزراستی نگفت...امااورا تاب نمی آوردند...رنجش میدادندوآزارش میرساندند...دروغگویش میخواندند...شعبده باز وشاعرش میگفتند.
وبه خدعه ونیرنگ پشت به پشت هم میدادند وکمر به نابودی اش می بستند.
اما مگر اوچه کرده بود؟؟؟ جزآنکه گفته بود:خدا یکیست واز پس این جهان...جهان دیگری است وآدمیان درگرو کرده ی خویش اند.
مگرچه کرده بود؟؟؟ جزآمکه راه را...راه رستگاری را نشانشان داده بود.
اما تابش نمی آوردند...زیرا که بت بودند...بت ساز...بت شیفته...بت انگاروبت پیکرد
فرشته نبود...بال هم نداشت...ومعجزه اش این نبود که ماه را شکافت...معجزه اش این نبود که به آسمان رفت...معجزه اش این بود که از آسمان به زمین برگشت...اوکه با معراجش تا ته ته آسمان رفته بود میتوانست برنگردد...میتوانست...اما برگشت باز هم روی همین خاک وباز هم میان همین مردم.
وزمین هنوز به عشق گام های اوست که میچرخدوووبهازهنوزبه بوی اوست که سبز میشود...خ.رشید هنوزبه نور اوست که میتابد...
به یاد آن انسان...انسانی که فرشته نبود وبال هم نداشت...
عرفان نظرآهاری